مرتضى مطهرى
57
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
كه ما داريم ؛ يعنى عام و خاص هر دو صفت معنا و مفهوم هستند در ذهن . مثلا مىگوييم انسان مفهوم عام است و زيد [ مفهوم ] خاص است . انسان را مىگوييم عام است چون صادق بر كثيرين است ، و زيد را مىگوييم خاص است زيرا صادق بر كثيرين نيست . باز حيوان را مىگوييم اعم است ، عامتر است از انسان . اما عرفا يك اصطلاحى آوردهاند كه عام و خاص را نه در باب مفاهيم بلكه در باب حقيقت بردهاند ، كه اين خودش يك اصطلاح ديگرى مىشود . مىگويند وجود - همان حقيقت وجود - در عالم تحقّق ، سعه و ضيق دارد ، يعنى يك مرتبهاش مرتبهء سعهء وجود است و يك مرتبهاش مرتبهء ضيق و محدوديت وجود . مثلا طبيعت را به طور كلّى و مراتب طبيعت را وجود مىدانند ولى ضيق و ضيّق ، و ماوراء طبيعت را وجود سعى مىدانند و هر چه بالاتر برود سعهء او بيشتر است ؛ يعنى عوالم وجود بعضى بر بعضى احاطه دارد ، محيط است ، هر مرتبهاى بر همهء مراتب پايينتر خود احاطه دارد . اين به عالم ذهن و مفهوم هيچ ارتباطى ندارد . عرفا كلّى و جزئى هم كه مىگويند مقصودشان همين است . اگر مىگويند وجود كلى يعنى وجود محيط ، يعنى عينيتش محيط است ، هيچ به مفهوم و ذهن كار ندارند ؛ و اگر مىگويند وجود جزئى يعنى وجود محاط . مثلا احيانا وجود يك ولىّ كامل را مىگويند وجود كلى و وجود يك شاگرد مبتدى را مىگويند وجود جزئى ، از باب اينكه وجود او را يك وجود محيط بر وجود اين مىدانند . به همين معنا آمدهاند كلى افلاطون را هم تأويل كردهاند . افلاطون گفته است كه كليات در عالم مثل موجود است . اينها مىگويند كلى به آن معنا كه ما در منطق از آن بحث مىكنيم ، يعنى چيزى كه صادق بر كثيرين است ، اين خصلت ذهن است . از باب اين كه به قول استاد ما آميرزا على كاشانى كه گاهى كه مىرسيد به حرف يك مرد ملّايى كه قابل تأييد نبود به يك شكلى توجيه مىكرد و مىگفت « صونا لكلام الملّا عن اللّغويّة » اينها هم « صونا لكلام الحكيم عن اللّغويّة » گفتهاند مقصود افلاطون از وجود كلى ، كلى به معنايى كه در منطق از آن بحث مىكنند نيست ، اين مربوط به عالم مفهوم و ذهن است ؛ او اگر گفته است « كلى » منظورش وجود سعى بوده است . اين هم توجيهى است كه از حرف افلاطون كردهاند . پس در باب وجود اگر عام و خاص و كلى و جزئى و اين گونه تعبيرات را به كار مىبرند اصطلاحى است كه ابتدا از عرفان گرفته شده است .